بزرگترین هنر من،قدرت من،ثروت من، خانه من
تنهایی بود...
اما ... حادثه ای خوشبختی ام را و تنها هنرم و قدرت و ثروتم را برد
خانه امن وآن برج باروی استوار م
چنان درهم ریخت که ،نمیدانی
اکنون، تنهایی نیز از من گریخته
بی سرو سامانم ،آواره، آواره
مرده ای که تحت تعقیب است
وتنها پناهگاهم از میان رفته
تنها، آری تنهایی بود که تا به حال مرا زنده نگه داشته بود
همین بود که مرا از این همه دیگرها و دیگران بیهوده مصون میداشت
هرگاه با دیگران بودم خود را تنها میدیدم
تنها با خودم، تنها نبودم اما...
اما اکنون نمیدانم این خودم کیست؟کدام است؟
هرگاه تنها میشوم،گروهی خود را به من میاویزند که منم من
درچهره هر یک خیره میشوم و خود را نمیشناسم!نمیدانم کدامم!
تاکنون همه رنج تحمل دیگران را داشتم
اکنون تحمل خودم رنج آورتر شده است
میبینی که چگونه از تنهایی نیز محرومم...
نظرات شما عزیزان:
آقای سیدنارگیل نارگیلیان 
ساعت12:04---21 تير 1390
راستی فرصتی داشتی به سراغ من هم بیا. عمده مطالب از خودم هست.
آقای سیدنارگیل نارگیلیان 
ساعت12:03---21 تير 1390
سلام رفیق
این متنت را خواندم و برایم قابل درک بود. یکجورهایی شاید حرف دل خودم بود. از این متن با این حال و هوای متفاوت کمتر از آقای شریعتی خوانده بودم.
zolfaghar 
ساعت12:23---16 تير 1390
آپت عالی بود، شرمنده که من خیلی وقته آپ نمیکنم
|